تبلیغات
وبلاگ انجمن علوم کامپیوتر دانشگاه پیام نور فریمان - یه خبر خوب...!!
 
وبلاگ انجمن علوم کامپیوتر دانشگاه پیام نور فریمان
آهای ....خبر....خبر...خبر........

سلام دوستای مهربونم.خوبین؟
خب خدارو شکر.منم خوبم .
چی.....؟خبرو بگم؟
باشه میگم
.از این هفته تصمیم گرفتم هر هفته یکشنبه ها یک داستان کوتاه عاطفی واقعا زیبا براتون بیارم .پس...
یکشنبه ها یادتون نره



اما این هفته....شکلات های دوستی...امیدوارم خوشتون بیاد






شکلات های دوستی

بایک شکلات شروع شد.من یک شکلات گذاستم کف دستش،او هم یک شکلات گذاست توی دستم.من بچه بودم .او هم بچه بود.سرم را بالا کردم.سرش را بالا کرد.دید که مرا می شناسد.خندیدم.

 گفت:" دوستیم؟"

گفتم:" دوست دوست."

گفت:" تاکجا؟"

گفتم:" دوستی که تا ندارد."

گفت:" تا مرگ؟"

خندیدم وگفتم:"من که گفتم تا ندارد."

گفت:" باشه،تا پس از مرگ"

گفتم:" نه،نه،گفتم که تا ندارد ."

گفت:" قبول،تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند،یعنی زندگی پس از مرگ.باز هم با هم دوستیم.تا بهشت،تاجهنم تا هرجاکه باشد من و تو با هم دوستیم ."

خندیدم و گفتم:" تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک تا بگذار.اصلا یک تا بکش ازسر این دنیا تا آن دنیا.اما من اصلا تا نمی گذارم."

نگاهم کرد. نگاهش کردم.باور نمی کرد.می دانستم.او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشد،دوستی بدون تا را نمی فهمید.

......

 

 

گفت:"بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم."


بقیه در ادامه مطلب......



گفت:"بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم."

گفتم:" باشد.توبگذار."

گفت:"شکلات،هربار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو و یکی مال من. باشد؟"

گفتم:" باشد."

هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش،او هم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر را نگاه می کردیم.یعنی که دوستیم.

دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می کردم ومی گذاشتم توی دهانم وتند تند می مکیدم.

می گفت:" شکمو! تو دوست شکمویی هستی."

وشکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.

می گفتم:" بخورش."

می گفت:" تمام می شود .می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماند."

صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم.

گفتم:" اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ،آن وقت چکار می کنی؟"

گفت:" مواظبشان هستم."

می گفت:" می خواهم تا موقعی که دوست هستیم" ومن شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم:" نه ،نه،تا ندارد.دوستی که تا ندارد."

.....

یک سال،دو سال،چهار سال،ده سال و بیست سال شده است.او بزرگ شده است.من بزرگ شده ام . من همه شکلات هارا خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است.او آمده است امشب تا خدا حافظی کند. می خواهد برود آن دور ها.

می گوید:" می روم، اما زود بر می گردم."من می دانم،می رود وبر نمیگردد. یادش رفت به من شکلات بدهد.من یادم نرفت یک شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم:" این برای خوردن ."

یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش:" این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت." یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش . هر دو را خورد. خندیدم. می دانستم دوستی من "تا" ندارد.مثل همیشه.خوب شد همه شکلات هایم را خوردم.اما اوهیچ کدامشان را نخورد.حالا بایک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها : داستان کوتاه،
یکشنبه 8 آبان 1390 :: نویسنده : زهره بیگی    


درباره وبلاگ

وبلاگ انجمن علوم کامپیوتر دانشگاه پیام نور فریمان

ع :علم
ل: لیاقت
و :وقار
م : متانت

ک : کوشش
ا :ادب
م :مهارت
پ : پویندگی
ی : یکرنگی
و : ورزیدگی
ت :توانمندی
ر: راستگوی
!!!




مدیر وبلاگ : ارغوان جلال زاده
پیوندهای روزانه
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
p30java
ابزار وبلاگنویسان ابزار وبلاگنویسان